شخم زدن دربار و جامعۀ انگلستان

رمان شاهزاده و گدا یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار مارک تواین است. رمانی که بارها مورد اقتباس تصویری در قالب فیلم سینمایی، سریال تلویزیونی و انیمیشن قرار گرفته‌است. مارک تواین در این اثر اجتماعی با درانداختن یک گرۀ به‌ظاهر ساده، داستان را به دل جامعه انگلستان قرن 16 می‌برد و نادرستی‌ها و کژی‌های فراوانی را در میان درباریان و مردم به مخاطب می‌نمایاند. نویسنده مانند یک جراح با تیغ تیز نقد هنرمندانه‌اش نظام سلطنتی انگلستان را از یک سو و نظام اخلاقی مردم فرودست را از سویی دیگر تشریح می‌کند و ناراستی‌ها و نادرستی‌ها را با خلق لحظات طنز به مخاطب بازمی‌شناساند.

 

گرۀ ساده‌ای که نویسنده درمی‌اندازد، عوض کردن لباس تام کانتی، پسرک فقیر اهل لندن با لباس ادوارد، شاهزادۀ انگلستان است. تام و ادوارد که هر دو در یک روز در خانواده‌های کاملاً متفاوت به دنیا آمده‌اند، شباهت شگفت‌انگیزی به یکدیگر دارند. پس از این که از پشت میله‌های قصر با هم روبرو می‌شوند از این شباهت متحیر شده و ادوارد به نگهبان دستور می‌دهد که تام را به داخل قصر راه دهد. در اتاق مجلل ادوارد، آنها که می‌خواهند تنها لحظه‌ای احساس دیگری را درک کنند، لباس‌هایشان را با هم عوض می‌کنند و این سراغاز یک داستان مفصل می‌شود. ادوراد می‌رود تا نگهبان را به خاطر برخورد خشنش با تام مواخذه کند، نگهبان او را نمی‌شناسد و از قصر بیرون می‌اندازد و در دم جان کانتی پدر تام، شاهزاده را میگیرد و به خانه می‌برد.

 

تام کانتی در ابتدا بسیار سعی می‌کند که به اهالی قصر بفهماند که او شاهزاده نیست، اما کسی حرف او را باور نمی‌کند. وقتی رفتارهای عوامانۀ او را می‌بینند، می‌پندارند که دچار اختلال مشاعر شده و به بهبودش امید می‌بندند. اما پیش از این ‌که تغییری در اوضاع پدید بیاید، شاه مریض‌حال می‌میرد و شاهزادۀ خردسال باید بر تخت سلطنت بنشیند. در چنین اوضاعی تام ناگزیر است دربارۀ مسائل مختلفی نظر بدهد. نویسنده با چیره‌دستی تمام به اوج فساد اخلاقی و اداری دربار انگلستان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چطور روح بی‌آلایش تام نمی‌تواند این‌همه ظلم و بی‌عدالتی را تحمل کند. تام متحیر می‌شود وقتی می‌بیند که اگر در درس کوتاهی کند کودک دیگری به عنوان کتک خور به جای او شلاق می‌خورد! تام به شکلی عادلانه حکم می‌راند و این دادگستری او قلب بیچارگان را شاد می‌کند. فقط چند روز به تاجگذاری مانده و خبری از ادوارد نیست.

 

در طرف دیگر ماجرا اما ادوارد که در شرایطی اشرافی تربیت یافته، ناخواسته وارد پایین‌تر قشر جامعۀ انگلستان می‌شود و در باورش نمی‌گنجد که مردم در چنین اوضاع پست و ناسالمی روزگار می‌گذرانند. او نیز تقلا می‌کند تا به دیگران بفهماند که شاهزاده انگلستان است، اما کسی به او وقعی نمی‌نهد و حتی مورد تمسخر دیگران قرار می‌گیرد و در مورد او نیز می‌پندارند که دچار اختلال مشاعر شده. او را به دزدی و دیگر اعمال خلاف اخلاق وامی‌دارند و چون از این کارها سر باز می‌زند شماتتش می‌کنند. با مردمی روبرو می‌شود که ظلم دربار آنها را بیچاره و بی‌خانمان کرده. درمی‌یابد که تشریفات درباری تا چه اندازه در میان مردم ناشناخته، بی‌معنا و مضحک است. از مهلکه‌ها می‌گریزد و سرانجام توسط آزادمردی که او نیز زخم خوردۀ بیداد دربار انگلستان است می‌گریزد و موفق می‌شود خود را در روز تاجگذاری به دربار برساند.

 

مارک تواین ادوارد را به جایگاه اصلی اش باز میگرداند در حالی که روح او را با نشان دادن تصاویر دردناک فقر و تبعیض میان مردم پالایش کرده و از او شاهی دادگر ساخته‌است تا راه پیشینیانش را ادامه‌ندهد.


مکزیک، خاک فلاکت

 

روایت احساسات ضدآمریکایی در هر کجای جهان رنگ‌وبوی خودش را دارد. بسته به این که آمریکایی‌ها در یک کشور چه نوع تجاوز و سوءاستفاده‌ای انجام داده‌باشند، تصویری در آینۀ ادبیات آن کشور منعکس می‌شود که رنگ و بویی خاص دارد.

یکی از کشورهایی که از دست‌اندازی آمریکا در امان نمانده، همسایۀ جنوبی این کشور، یعنی مکزیک است.

«کارلوس فوئنتس» نویسندۀ مطرح مکزیکی در رمان خواندنی «گرینگوی پیر» راوی بخشی از دست‌اندازی این همسایۀ مزاحم به خاک مکزیک است.

فوئنتس شخصیت نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی «امبروز بی‌یرس» را بهانه‌ای قرار می‌دهد تا با قرار دادن یک آمریکایی در دل انقلاب مکزیک برخی از تفاوت‌های عمیق فرهنگی و اقتصادی بین این دو همسایه را حلاجی کند و از این رهگذر تیغ انتقاد را به روی انسان آمریکایی که جز با غارت و تصرف، راهی برای شناخت پدیده‌ها نمی‌داند، کشیده‌است.

امبروز بی‌یرس نویسنده و روزنامه‌نویس آمریکایی بود که بابت لحن تند نوشته‌ها و انتقادهای آتشینش به فرهنگ و نظام حاکم بر آمریکا شناخته‌شده‌بود. وی در میانۀ آشوب انقلاب مکزیک به تنهایی از مرز آمریکا وارد مکزیک شد و پس از آن دیگر خبری از سرنوشت وی در دست نیست. اما فوئنتس با جعل ماجراهای بی‌یرس در مکزیک داستانش را به پیش برده‌است.

به روایت فوئنتس بی‌یرس پس از ورود به مکزیک به نیروهای «ژنرال آرویو» - که دومین شخصیت مهم رمان است -  می‌پیوندد و اگرچه از طرف شورشیان یک «گرینگو»، یعنی غریبه، حساب می‌شود، اما از طرف ژنرال آرویو مورد پذیرش قرار می‌گیرد. نام امبروز بی‌یرس تنها یک بار در طول رمان برده می‌شود و نویسنده همه جا او را «پیرمرد» می‌نامد.

سومین شخصیت مهم رمان دختری آمریکایی به نام »هریت وینسلو» است که به مکزیک آمده تا در شهر چیهو اهوا به دختران تنها خانوادۀ متمول شهر زبان انگلیسی بیاموزد.

 

لشکرکشی آمریکا به بندر وراکروز

فوئنتس داستانش را در بستر تحولات انقلاب مکزیک پی‌ریزی کرده‌است و ما همه‌جا با نیروهای ژنرال آرویو که یکی از فرماندهان تحت امر «پانچو ویلا»، از رهبران انقلاب مکزیک است، همراه هستیم. در چندین فراز از رمان به واقعه تاریخی اشغال بندر وراکروز به دست سربازان آمریکایی اشاره می‌شود و این مسئله به عنوان یک تجاوزگری معرفی می‌شود. از جمله در فصل 20 که تماماً به شخصیت پانچو ویلا ارتباط دارد می‌خوانیم:

«راستی، ژنرال ویلا دربارۀ اشغال وراکروز به دست آمریکایی‌ها چه نظری دارید؟»

«مهمان ناخوانده و آدم مُرده دوروزه گندشان بلند می‌شود.»

«ژنرال، ممکن است دقیق‌تر صحبت کنید؟»

«تفنگدارهای دریایی بعد از بمباران شهر و کشتن دانشجوهای دانشکده افسری توی وراکروز پیاده شدند... آمریکایی‌ها توی طرفداران انقلاب شکاف انداختند و به اوئرتا، این مردکۀ دائم الخمر، امکان دادند مالیات لعنتی‌اش را تحمیل کند. بچه‌هایی که فکر می‌کردند به وراکروز می‌فرستندشان تا با گرینگوها جنگ کنند، به کواهوئیلا فرستاده شدند تا با من بجنگند. من نمی‌دانم شما از این وضع خوشتان می‌آید یا نه، اما انگار آمریکایی‌ها جایی که برای منافع خودشان زرنگی نشان نمی‌دهند، پاک خنگ می‌شوند.»

 

آمریکایی‌هایی که از خود می‌گریزند

یکی دیگر از جنبه‌های ضدآمریکایی رمان «گرینگوی پیر» شخصیت‌های آمریکایی آن است که برای فرار از جامعه و فرهنگی آلوده، به مکزیک گریخته‌اند. پیرمرد یکی از این آمریکایی‌هاست که نمود گریز وجدان بیدار از فضای آلودۀ فرهنگی و رسانه‌ای آمریکاست. او از دروغگویی و فساد دولتمردان و ارباب رسانه فرار کرده و برای دوشیزه وینسلو تعریف می‌کند که چطور یکی از سرمایه‌داران بزرگ آمریکا می‌خواسته با رشوه دادن صدای او را خفه کند. پیرمرد از هر چیزی که رنگ آمریکایی دارد متنفر است:

«همه‌تان را با ریشخند خودم میکــُــشم. همه‌تان را زیر خنده‌های زهرآگینم دفن می‌کنم. به ریشتان می‌خندم، همان‌طور که به ریش ایالات متحد می‌خندم. به آن ارتش و پرچم مسخره‌اش.»

اما هریت وینسلو نیز در حال گریختن از خود است و کمی که جلوتر می‌رویم متوجه می‌شویم او نیز از «خانوادۀ آمریکایی» می‌گریزد. پدر او که چندان مرد وفاداری نبوده‌است، در لشکرکشی نیروهای آمریکایی به کوبا شرکت کرده؛ ولی در کوبا ماندگار شده و با فرار از مسئولیت‌های خانوادگی‌اش در کوبا به زنی دیگر دل باخته‌است. هریت شدیداً از پدرش متنفر است و تنها راه برای فرار از خانوادۀ از هم پاشیده و نفرت‌انگیزش را آمدن به مکزیک به بهانۀ تدریس زبان انگلیسی دیده‌است. او آگهی خانواده پولدار میراندا را در روزنامه دیده و به مکزیک آمده، غافل از آن که موج انقلاب پیش از رسیدن او خانوادۀ میراندا را از شهر چیهواهوا فراری داده‌است. اگرچه در ابتدا می‌بینیم که او به آمریکایی بودنش افتخار می‌کند و قانون اساسی آمریکا را محافظ جان خودش می‌شمرد، اما به تدریج در می‌یابیم او تعلق خاطری به این کشور ندارد.

هریت که توان درک فرهنگ مردم مکزیک را ندارد، آنها را بدوی می‌شمارد و سعی می‌کند به زنان مکزیکی متمدنانه زیستن را یاد بدهد؛ اما در تلاش خودش ناکام می‌ماند و با اشارات ژنرال آرویو به این حقیقت پی می‌برد که آنچه این مردم نیاز دارند، فرهنگ آمریکایی نیست بلکه عدالت است.

«گرینگوی پیر» یکی از بهترین رمان‌های ضد آمریکایی است که تنهایی مردم رنج کشیدۀ مکزیک را با تنهایی نهادینه شده در ذات بشر به خوبی پیوند‌ زده‌است. فوئنتس مکزیک را کشوری تصویر کرده که مردمش از فقر و گرسنگی رنج می‌برند و آمریکا که همسایۀ آن است به جای کمک به مردم از نظام ستمگر ژنرال اوئرتا دفاع می‌کند.